لغت معنی!
عشق يعنی تو مرا می رانی
من به صد حوصله می آيم باز
یک پست از یک دیار ترک نشین!
کودکي زود گذشت!
ياد آن روز به خير
که به يک تکهء نان
شکمي قانع بود
ظهر ها وقت ناهار
بوي ترخينه قيامت ميکرد!
ياد آن روز به خير
من نميفهميدم
که چرا خانهء ما باغ نداشت
و چرا اول برج زن صاحبخانه
خواهرم را ميزد!
من گمان ميکردم
که خورشت سبزي
نذري شام شب نيمهء شعبان است!
ياد آن روز به خير
که صفا بود -صميمييت بود-
نان بود
سبزي بود
آسمان آبي بود
گاه گاهي
مادرم وقت ناهار
آش رشته ميپخت
-رشته اش رشته اُنس-
کشک سبري ميسائيد
و پياز مهري
به سر کاسه دل ميپاشيد
ياد آن روز به خير!
من نميدانستم
که چرا دخترک همسايه
نامه اي داد به من
که به دست پسري در سر کوچه بدهم
و چرا چادر آن دختر همسايه ما
گاه گاهي ز سرش مي افتاد
و دو چشم حيران
لحظه را مي قاپيد
بعد ها فهميدم
که چرا نيلوفر
به سر و پاي سپيدار کهن ميپيچد
بعدها فهميدم
که چرا در بازار
پسر عزت خان
هوسي را بدل عشق فروخت
و به کادوي نگاهي پيچيد
و گل لبخندي
به سلامي آميخت
و به زيبائي گفت
که تو معشوق مني
کودکي زود گذشت
تيله بازي چه صفائي داشت
در زمستانها
برف ميکوبيديم
به سر و صورت هم
شلغم داغ عجب ميچسبيد
و به زير کرسي
پايمان ويلان بود
عشق بي تاب به شيشه ميزد
من نميدانستم
که چرا چکمهء
من يک وجب گنده تراز پاي من است
پدرم ميگفت
زندگاني سخت است
و معلم ميگفت
زندگي زيباست
من گمان ميکردم
که زمستان زيباست
سرسره بازي عجب حال و هوائي داشت
کودکي زود گذشت!
يک شب از آتش تب
تا دم صبح به خود لرزيدم
و ديگر هيچ نفهميدم من
که زمستان آن شب
سفره اش را به چه صورت برچيد
آفتاب سر ظهر ميتابيد
نه تبي بود و نه برفي آن روز
و سر سفرهء ما
خبري از آش نبود
و خورشت سبزي
دل ما را ميزد!
همه چيز بود
اما
کودکي بر سر آن سفره نبود
مادرم وقت نماز
گريه سر ميداد از ترس خدا
ضجه سر ميداد از خوف عذاب
من به او گفتم
که خدايم زيباست
من به او گفتم
زندگاني عشق است
پدرم گفت بهشت
خانهء آخرت است
مزد طاعات تو است
من به او گفتم
تا بهشت چند خروار عبادت کافيست؟
غورهء نقد کجاست؟
((خانهء دوست کجاست؟))
من سحر گاهي چند
زاهداني ديدم
که در بقالي
سالها در صف حوري به قنوت اِستادند
خانه دوست که بقالي نيست؟!
من شبي تا به سحر
آخرت را ديدم
-آخرت اينجاست-
دو قدم مانده به دروازهء دل
قاصدي گفت
بيا
دوست اينجاست
از يه جا بلندش کردم!
هيچ حرف دگري نيست كه باتو بزنم
تو نميفهمي اندوه مرا
چه بگويم به تو اي رفته زدست
شدم از مستيه چشمان تو مست
شده ام سنگ پرست
مرگ بر آنكه دلش را به دل سنگ تو بست
تو نميفهمي
اندوه مرا
پی نوشت۱: جا=روی يک عدد اسکناس
پی نوشت۲: هيچ وقت کسی و نفرين نميکنم!
دلخوشی ها کم نيست!

غصه ها كه عادي مي شوند،
شعرها كه بي صدا مي شوند ،
وقتي كه حتي اتفاقهامعمولي ميشوند،
بارانها از سر تكرار مي بارند و بهارها از سر عادت گل مي كنند،
وقتي همه ي روزهاي تقويمت مثل هم مي شوند،شنبه با جمعه فرقي نمي كند،زمستان با بهار، امسال باپارسال..
وقتي به آسمان يكجور نگاه مي كني ، به خودت يكجور نگاه مي كني ، و حتي به خدا....
و مي خواهي زندگي را سخت نگيري تا زندگي بر توسخت نگيرد،و لحظه ها روال عادي خودشان را داشته باشند،بهار هر وقت دلش خواست بخندد وزمستان هر وقت خواست دلش بگيرد !!........ :
...آن وقت مثل سنگريزه اي در دل كوه گم مي شوي بدون آنكه كمترين اثري بگيري،يا كمترين اثري ببخشي
............مثل يك روز بي خاطره به پايان مي رسي بدون آنكه حتي لحظه اي در حافظه اي ثبت شده باشي
اما به خاطر خدا هم كه شده ا ينقدر مثل مرداب در خودت غرق نشو
.......... و كمي هم جرأت دريا شدن داشته باش
بر اساس و قول و عادت ماهانه!
پير با تجربه ای ميگفت:
اين روزا دخترا راست ميگن پسر خوب سخت گير مياد اما اين اميد هميشه وجود داره که يافت ميشه اما در مورد دختر(يا زن) خوب گزاره حقيقی اينه که عمراً گير بياد و اصلاً وجود نداره که گير بياد!
تا اطلاع ثانوی...
اين وبلاگ تعطيله ديگه!
يه ماهی هست که خيلی کم ميام اين جا! محمد رضا هم که...!
اين روزه خيلی زندگيم شکلش عوض شده ديگه نميرسم بيام اين جا و بنويسم تازه هم من، هم محمد رضا وبلاگ شخصی(لينک هاشونو گذاشتم) زديم که گهگاهی اونجا می نويسيم!
اما اين جا رو پاک نمی کنم شايد ماهی يکی دوبار توش چيزی بنويسيم.اين وبلاگ واسه من کلی خاطرست کلی دوستای قديميم رو توش پيدا کردم با افراد جالبی آشنا شدم خيلی ها بهم لينک دادن بعضی هاشون پشيمون شدن و وَرِش داشتن!کلی دوست نما ها رو شناختمو کلی هم دوست پيدا کردم!
خلاصه اين وبلاگ همزاد فصل سخت ولی پر تجربه ای در زندگيم بود و حالا در آغاز فصل جديدی از زندگيم مثل آلبوم کودکی هام به گوشه ای ميزارمش و هر از چند گاهی ياد ايام ميکنم!
.
.
.
يا حق!
حَوِّل حالَنا إلی أََحسنِ الحال..
آسمان ترك خورده
آینه شكسته
وطپش های هراسناك
در فاصله میان درد و مرگ
اینست تصویری روشن از دنیای تاریك من
ضجه ی من همه برای گریز از درد بود
در فاصله ی تاریكی و سرما
من در دردناكترین شبها
تو را به دعایی نا ممكن طلب كرده بودم
در هیچستانی كه نه نور بود و نه گرما
من دستان و اطمینان تو را طلب كرده بودم
من خدا را به تو طلب كرده بودم
اما اینك فواره ی خونی كه از آسمان یقین جاریست
و صدای ناله های دعا
من ایمانم را از دست داده ام
من دعا را از دست داده ام
من عشق را از دست داده ام
در خلا ای كه نه نور هست و نه گرما
من خدا را نیز از دست داده ام
پی نوشت:Bonne Anne’!
!
به عظم توبه سحر گفتم استخاره کنم بهار توبه شکن میرسد چه چاره کنم
م.ر
هر روز بر تعداد کسانی که اين بلاگ را به ديگران معرفی می کنند افزوده می شود
بيمارِ تو..!
یارب آن دلدار با ما یارگردد یا نگردد
لااقل بیگانه با اغیار گردد یا نگردد
این دل گمگشته را روزی بجوید یا نجوید
وز تغافل عاقبت بیزار گردد یا نگردد.
با خیالش دیده را خواب گیرد یا نگیرد
وز وصالش طالعم بیدار گردد یا نگردد.
روزی از روی وفا حالم بیند یانبیند
یکشب این غمدیده را غمخوار گردد یا نگردد
بوسه ای زان لعل شیرینم ببخشد یا نبخشد
کامم از ان بوسه شکر بار گردد یا نگردد
برسرم در وقت جان دادن بیاید یا نیاید
عمر من جاوید از ان رفتار گردد یا نگردد
زلفش احوال پریشانم بپرسد یا نپرسد
چمشمش آگه از دل بیمار گردد یا نگردد
من ندانم با پرشان خاطری ها
این غزل مطبوع یار گردد یا نگردد
ميوه فروشی(م.ر)
يه سوال برام پيش اومده با شما در ميان می گذارم!
چرا تو ميوه فروشی ها آينه می گذارند؟اون هم به تعداد زياد!!!
ماهی قرمز!
![]()
به گمانم ماهی های قرمز چیزی به اسم دریا و دریاچه را نمی شناسند. یعنی طی نسل ها اسارت فراموش كرده اند. حتی از غریزه شان هم پاك شده.
همیشه یا توی یك استخر كوچك پر از لجن با آب گندیده بوده اند. یا هزارتایی توی سطل كوچیك ماهی فروش و یا این كه دو سه تایی یا حتی تنها توی یك تنگ كوچیك شیشه ای.
واژه آزادی برای آن ها یادآور هیچ وقت و هیچ جایی نیست. شاید برای همينه كه این قدر راحت این زندگی در اسارت را تحمل می كنند. آزادی در زبان آن ها یك واژه ی مرده است.آزادی برای آن ها یعنی غذا. یعنی آب زلال و تازه. البته همین بهتر كه نمی دانند. ندانستن ارزش آزادی بهتر از این است كه ارزشش را بدانی و در حسرتش بمیری.
اون روز آخرین ماهی قرمز ما هم مُرد. وقتی آخرین بار آب تنگ رو عوض كردم و ماهی رو توش انداختم آب هنوز داشت میچرخید. ماهیه اون قدر ضعیف شده بود كه در مقابل حركت آب هیچ مقاومتی نمی تونست بكنه و با آب میچرخید.
تسلیم شده بود. تسلیم سرنوشت شومی كه رو زندگی اون و تموم هم نژاداش سایه انداخته.
ساحل
لحظه شمار لحظه ها
از برآمدن خورشيد تا غروب روزها
در تمناي تماشاي دوباره ي خورشيد
در آغوش دريا
مغروق وسعت دريا
ساحل, بي صدا
منتظر, تنها
در كنار دريا
در انديشه ي فردا
مسافران خورشيد, مرواريد نورها
همراه با امواج برپا
سوار بر آب آبي دريا
مي درخشند تا رسيدن به ساحل دريا
ساحل, بي صدا
منتظر, تنها
در كنار دريا
در انديشه ي فردا
جمله!
تاريك ترين لحظه شب ، نزديكترين لحظه به طلوع خورشيد است .
پائولوكوئيلو
جمله(م.ر)
امروز استاد گفت:<<اونهايی راحت تر تصميم می گيرند که کمتر فکر می کنند>>
آيا تضمينی برای موفقيت با بيشتر فکر کردن هست؟آيا از دست دادن فرصت و زمان به خاطر فکر کردن درسته؟
يا برعکس،عجله کردن کار اشتباهيه؟
افتتاح!(م.ر)
-در راستای خبر رسانی هر چه سريعتر دکتر جاهد سايت استفتائات تشکيل دادند،اين مريد عاشق دکتر!!!مفتخر به پرسيدن اولين استفتاء بودم:
-با عنايت به اخبار ضد و نقيض رسانه های کشور در مورد تعطيلی فردا می خواستم نظر جناب عالی را بدانم؟
-احتياط واجب بر آن است که به در دانشگاه بياييد!اگر ضايع شديد ودانشگاه تعطيل بود،که چه حالی داره!اگر هم که نه،مطمئن باشيد کلاسهای جبرانی را در ساعات حالگيری مثل ۴:۳۰ به بعد،يا پنج شنبه ها دائر خواهيم کرد تا زياد خوشتان نشود!بيشتر از اين هم سوال نفرمائيد ماستتان را بخوريد!
misogynism
چندی پيش تو بلاگ يکی از دوستانم خوندم که می گفت: ما ها از وقتی اومديم دانشگاه خيلی عوض شديم....
آره حق با اونه من وقتی به خودم نگاه می کنم ،می بينم من با پويای پاييز ۸۲ خيلی فرق ها دارم .چرا راه دوری برم من با پويای آذرماه همين امسال هم خيلی متفاوتم نمی دونم خوب بوده يا بد ،اين تغييراتم ،اما هر چی بوده من رو به سوی همون اصطلاح کذايی بزرگ شدن برده .
اين دو سال خيلی با ارزش های قديمم فاصله گرفتم ،مثلاً ياد گرفتم که وقتی دوست هات به سادگی و مُفت می فروشَنِت به کسی اعتماد نکن . ياد گرفتم به قول اون خواننده در پيتی(نيما) عشق اين روزا کشک و دوغه....
نمی دونم .... اما...شايد يه روزی...نه اصلاً بيخيال من نمی خوام ديگه شنا کنم .ميرم تو ساحل بشينم تا غرق شدن اون هايی وُ که داشتن غرقم می کردن ببينم....
گوگل!
برای تغيير لوگوی گوگل در ايام نوروز لطفاً به لينک زير مراجعه کنيد!
http://www.esfahanhost.com/nowrouz
حلقه ی مفقوده ی زندگی!
دست در دست هم قدم می زدیم،در جاده ای كه انتهایش در دوردست ها گم شده بود. جاده ای صاف و هموار كه در دو سویش درختچه هایی نه چندان بلند ،ولی یكدست سبز پوشیده بودند، به چشم میخورد.گویا تنها كسانی بودیم كه روی آن جاده راه می رفتند. هیچ كس دیگری نبود. تنها خورشید بود كه در یك گوشه ی آسمان ثابت ایستاده بود _ درست روبروی ما _ و ما را تماشا میكرد.هر دو به انتهای راه می نگریستیم . خوشبختانه وقت زیادی برای با هم بودن داشتیم. تا وقتی كه به انتهای جاده می رسیدیم.
وقتی حرف میزد دلم آرام می گرفت. لالای كلماتش خوابم می كرد. هر كاری می كرد آرزویی بود كه برآورده می شد. دست در دست هم می رفتیم ، اما به كجا ؟ به انتهای جاده ای كه به هیچ كجا نمی رفت؟!گویا چیزی ما را سر جایمان نگه داشته بود. لحظه ای ساكت شده بود و به سمت راستش نگاه می كرد. دزدكی به او نزدیكتر شدم و بوسه ای از او گرفتم. نگاه ملامت آمیزی به من انداخت، خندید و بعد او بود كه مرا بوسید. بعد باز من او را و بعد او مرا و بعد . . . .
آرام راه می رفتیم، بی آن كه هیچ كدام حرفی بزنیم، با اندكی فاصله از هم! زمان داشت می گذشت. خورشید تنبل هم به خودش تكانی داده بود.
در میان علف ها گلی را دید. دور تا دور گل پر از خار بود. از من خواست كه گل را بچینم. اما چگونه ؟! به من خیره شده بود. منتظر بود. می دانستم كه نمی توانم. او هم می دانست كه نمی توانم ، اما باز هم منتظر بود.سر انجام جلو رفتم. دستم را دراز كردم. لحظه ای بعد گل را چیده بودم. خارها خودشان به كناری رفتند. به گل خیانت شده بود !گل را به دست او دادم و باز راه افتادیم. به خاطر جنایت وحشتناكی كه مرتكب شده بودم ناراحت بودم. گل را گرفت اما حتی گل را بالا نیاورد تا بویش كند. لحظه ای بعد گل را به زمین انداخت و بی آن كه حتی نگاهی به آن بیاندازد به راهش ادامه داد.
نزدیك غروب بود. كم كم انتهای جاده داشت پیدا میشد. غروب دل تنگمان كرد.باز هم دست هم را گرفتیم و آرامش یافتیم. در نگاهش چیز بی مفهومی می دیدم.دست در دست هم می رفتیم اما نه خورشید غروب می كرد و نه ما به انتهای جاده می رسیدیم. هیچ كس هم نبود كه آرامش مرگبار ما را به هم بزند.
دخترك با ایمانی خدشه ناپذیر میگفت : در انتهای جاده دو گور است كه باید در آن ها بخوابیم.
چه شبی بود ...

آن شب چه شبی بود . شبی که برای اولين بار از ميان بغض هايم اشکی چکيد و مرا با خود به عالم يک اشک برد . در عالم اشک ، ميان دو دريای خون و دو صحرای گرم قرار گرفتم . دريايی که با خود عالم ظلم و ستم را می آورد و بيابانی که در آن يک قطره هم آب نيست . چشمانم را بستم تا ديگر به راز اشک پنهان پی نبرم . چشمانم باز شد ، پی بردم از تاريکی و دريای خون و صحرای گرم رها شدم .
کم کم بار سفر بستم ، با دو يار هميشگی به راه افتادم . مکثی کردم و فکر کردم که چگونه اين چشمها می توانند اشکهای نچکيده را در خود نگه دارند و باز هم فکر کردم که چگونه هميشه اين دو يار ، همسفر من بوده اند و هيچگاه نتوانسته ام برای اولين بار آن دريای خون را به دريای آرام و آن صحرای گرم را به سبزه زار تبديل کنم و هيچگاه نتوانسته ام ياری که وجود و روح آن مانند من است ، با خود همسفر کنم.
